سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰

هوالقریب


بعد از نماز اشک می ریزم و التماس می کنم، خدایا راهی در مقابلم بگذار! نگذار نفسم مرا به تباهی کشاند. 

همه چیز در ذهنم روشن است. راه درست را از نادرست بازشناخته ام اما چیزی بداهت موضوع را برای دلم خدشه دار کرده است. حالا می فهمم که اصل دل است. دل باید در زندگی سالم مانده باشد...

خدایا عقل و دلم را یکی کن! خودت در قلب من جای بگیر. پاکیزه اش کن.

تلفن خاته زنگ می زند. مادر است، از راه دور زنگ زده و مدام فقط یک چیز را می پرسد: حالت خوب است؟ ناراحتی؟ بگو چه شده... چرا ناراحتی... 

هرچه می پرسد می گویم خوبم. حتی می خندم تا خیالش راحت شود. رها نمی کند... حتی عصبانی می شود که چرا دروغ می گویم. آنقدر برایش پشت تلفن می خندم که ناچار بپذیرد..

ای کاش مادر نداند. می ترسم که به حجم پریشانی ام پی برده باشد. ای کاش هیچ وقت اینقدر روحمان نزدیک نبود که از این مسافت طولانی ناراحتی ام را دریافت کند. 






پ.ن: 

باکی نیست. هرچه می خواهی روحم را در این دنیا بسوزان. اما نگذار راه را اشتباه بروم...

  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هو


از عوارض چای سبز بی خوابی است.

از عوارض چای سبز تپش قلب و اضطراب است.

همه چیز تقصیر چای سبز است.

  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالقریب


اینکه گاهی در حضور او حرفی برای گفتن نمی یابی، عجیب نیست.

از اتفاقات روزمره بگویی؟ کجا اتفاقی آنقدر تو را درگیر می کند که در حضورش محلی از اعراب داشته باشد. خاطرت متعلق اوست. به راستی همه چیز در برابرش گزاف می آید.

از خود او بگویی؟ حتما دوست ندارد. شاید اصلا ملول شود یا ناراحت...

 از عمیق ترین احساسات وجودت؟ آن وقت انگار قصد داری خودت را مطرح کنی.

ولی در آخر ناچاری از سخن گفتن. از اینکه چون دیگران باشی، سر صحبت را با پیش پا افتاده ترین کلام باز کنی و با خود بگویی: پس گاهی سخن گفتن مهم تر از آن است که چه چیز گفته شود؟ 

و این شروع، خود این بهانه ای ست تا دمی تو گوش جان فرا دهی..


از اینها که بگذریم، -اگر بتوان دمی آن سوتر را نگریست-

تعلق خاطر، زر نایاب است. 

نه غصه ای در دلت به درازا می کشد

نه اضطرابی وجودت را متزلزل می کند

نه می توانی در فکر خود و آرزوهای بلند غرق شوی 

یسر است در دل عسر؟ یا آن دمی ست که خوف و حزن به پایان رسد؟

  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰
هوالقریب

هیچ گاه چیزی را اینگونه از عمق دل طلب نکرده بودم. با خدا می گفتم دیگر چقدر باید مستاصل باشم؟ چقدر اشک بریزم و تمنا کنم؟ چقدر دلم بشکند تا جوابم را بدهی؟ هر روز که می گذشت احساس می کردم که دیگر بیش از این، خواهش و استغاثه و اضطرار ممکن نیست و فردا که می شد می گفتم اگر این وادی هرگز پایان نپذیرد چه؟ درد داشتم. تمام وجودم می سوخت. هر دم در دل فریاد می زدم: چرا جوابم را نمی دهی؟
یک روز دیگر بریدم و رها شدم. نمی دانم اوج نا امیدی بود یا انتهای امیدواری، اما رها بودم. به عقب برگشتم و تقلای بی پایانم را به نظاره نشستم. تازه فهمیدم که انگار او را در میان تقلایم نمی جستم... او را در هیاهوی خواهش و تمنا گم کرده بودم..
  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالقریب


«این نیز بگذرد!‌‌»

با این کلامِ ساده چه آرام می شویم!


این روزها ولی

تو فکر می کنی چه غمی بر دل من است...؟

آغاز بی قراریِ بی انتهای من،

از این "گذشتن" است.


این روزهای روشنِ سرشار

این خنده های صادقِ بیدار

در اضطراب لحظه دیدار...


اینک بهار آمده، این نیز..

ای کاش نگذرد!

این بار نگذرد!


  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالودود


انگار دعای تحویل سالم، امسال این کلمات نورانی بانوی دو عالم است که مدام از سویدای دلم سر بر می آورد...


اللهّم فرِّغنی لِما خلقتَنی له و لا تَشغلنی بما تکفلتَ لی.


ان شاءالله سالی از جنس احسن الحال نصیب همگان


  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

یا مالک القلوب


چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر


بیکلام1

  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالرحیم


ایستگاه متروی شهید قدوسی شلوغ است. روی صندلی های زرد جای نشستن نیست. خیلی دلم می خواهد بنشینم. زانوهایم سست و لرزان شده. قلبم می تپد. احساس سرما و ضعف می کنم. آنقدر بغض هایم را جمع کرده ام که خودم دارم فرو می ریزم. طول می کشد تا قطار شهری از راه برسد. لرزش و صدایش را که از دور حس می کنم، باز هم آن تصور در ذهنم جان می گیرد. تصوری که می تواند مرا از پا در آورد اما همچنان- فقط به عنوان یک تصور- چون گردابی به درون خود می کشد. 

فکرِ امکان خودکشی انسانی در مترو. حماقتی که در آن، انبوه زجرهای فزون از ظرفیت نهفته است. شاید پوچی است... شاید ناامیدی... در این بین تا به خودم می آیم، ذهن خطرناکم همه چیز را مجسم کرده. از خط های زرد عبور کرده و خودش را در آن گودی، در مسیر قطار قرار داده. چراغ هایش را از دور می بیند. سرعتش را و زمان رسیدنش را برآورد می کند. زمین به شدت می لرزد. صدای اصطکاک ریل ها از میان جیغ و فریاد مردم و صدای سوت قطار در گوشش می پیچد. در لحظات آخر دچار تردید و تشویش خرد کننده ای می شود. ای کاش پیش از برخورد سکته کند و این درد را متحمل نشود. دیر است.. درد در اقصا و ادنای وجودم می پیچد. قلبم مخصوصا، تیر می کشد. اولین کوپه که از جلوی چشمم عبور می کند، انگار صدای فریادی بلند را که فورا خاموش می شود می شنوم. سومین کوپه که از مقابلم می گذرد با خودم می گویم: حالا دیگر درد نمی کشد... دروغ است. هنوز از این فکر وحشت زا که تا اعماقش فرو رفته ام، درد می کشم. لرزان تر و ضعیف تر از قبل وارد مترو می شوم. دلم می خواهد بنشینم. جای ایستادن هم نیست. مردم آنقدر فشرده اند که عده کثیری دستشان به میله ها و دستگیره ها نمی رسد. از روی نقشه راهنما، نظری به تعداد ایستگاه هایی که باید این وضع را تحمل کنم می اندازم... سرم بیشتر گیج می رود. مترو عجیب شده، در هر ایستگاه حدود 5 دقیقه توقف می کند. کلافه شده ام. در این میان مدام به دیدارمان فکر می کنم. اینکه پس از چندین ماه تنها ساعتی مهلت داشتیم... حتی به اندازه یک خیالِ کوتاه هم نبود. ای کاش بیشتر دوستانم را می دیدم. ای کاش فاصله ها کمتر بود، یا فاصله ای نبود.. ای کاش های همیشگی...یاد تمام روزهای گذشته...تازه می فهمم چقدر دلتنگم...

قطار که در ایستگاه آخر نگه می دارد، احساس می کنم به خانه رسیده ام. جان تازه می گیرم. دیگر 8 پله برقی طویل و کند مهم نیستند. دیگر سربالایی طاقت فرسای خیابان مهم نیست. فقط می خواهم قبل از تاریکی هوا برسم.

در خانه را که باز می کنم، بادصبا اذان پخش می کند. مامان وقتی حال و روزم را می بیند هیچ خرده نمی گیرد که چرا انقدر دیر کرده ام. تازه دراز کشیده ام و آرام گرفته ام که زهرا زنگ می زند... 

-خونه ای؟ رسیدی؟

-آره خداروشکر...

-تو توی مترو که بودی، هیچ اتفاقی نیفتاد؟

-نه... چه اتفاقی...؟ 

- به مامانت نگو، بنده خدا همینطوری هم نگرانند...

-باشه... بگو چی؟

-مشکوة گفت یکی تو مترو ولیعصر خودکشی کرده...

قلبم تیر می کشد. تنم یخ کرده. به انبوه زجرهایی فکر می کنم که بیش از ظرفیت روح است...به اینکه چگونه یک انسان در زندگی به بی معنایی می رسد. به ناامیدی فکر می کنم. این عظیم ترین معصیت...

.


با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم...؟


  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

بسم الله النور


نمی دانم مهمانِ نمک گیرِ جان است، یا آن میزبانی ست که حربه ها به کار می گیرد تا تو را مقیم کوی خود کند. 

نمی دانم صید نایاب گریز پاست که باید جهان را بخاطرش بپیمایی، یا صیادی ست که وجود گریزان تو را به کرشمه ای به دام می اندازد.

نمی دانم تو در بحرش غرقه ای، یا او در تو حل شده، با روح و جسمت یکی می گردد.

نمی دانم اوست که تو را به شکل خود در می آورد یا تو آن را با "تیشه خیال" برای خود می تراشی.


عشق را می گویم. آنچه درباره اش هیچ نمی دانم...

  • حنانه ــ
  • ۱
  • ۰

یانور


در آن گلوله ی آتش گرفته ای که "دل" است

و باد می بردش سو به سو

چه می بینی...؟


وقتی از پشت تریبونی که بغض هایم را خوردم و حرف هایم را زدم پایین آمدم، گوشه ای از سالن در آغوشم گریست. یاد آن شب ها افتادم که خودش هنوز در بحران بودم اما می آمد سراغم را می گرفت که درس هارا می خوانم؟ استاد ها چگونه اند؟ بعد تهدیدم می کرد که وای به حالت اگر طلا نگیری... تو قرار است به جای هر دویمان طلا بگیری و... اما امروز گوشه ی آن سالن، که خلاصه ی لحظات سالهای دبیرستان ماست، احساس کردم که کاملا رها شد... مدام در چشم هایم نگاه می کرد و اشک از بین دو پلکش فرو می چکید. من هم می گریستم و در میان اشک لبخند می زدم و تمام چیزهایی که با آن همه سختی ازشان دل بریده بودم پیش نگاهم غوطه می خورد. مثل سکانس های درهم و برهم یک فیلم دستکاری شده..




  • حنانه ــ