سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰


هوالقریب


وقتی با کسی انس داشته باشی

شاید راحت تر به او بگویی: دوستت دارم!

من اما هنوز نمی توانم

اصلا زبانم بیش از پیش بند است

شعر، مرا غریب گذاشته

کلام، هیچ ندارم

دلم پر شور است

سرم پر شور است

شوری لطیف...

(شورِ لطیف هم داریم؟)

نمی دانم.

شاید اگر که عشق 

همان عمیق ترینِ انس ها باشد، 

شور و لطافت هم جمع شوند

ذوق و طمأنینه 

صبر و دلتنگی

آرامش و بی قراری هم..

  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالقریب


«این نیز بگذرد!‌‌»

با این کلامِ ساده چه آرام می شویم!


این روزها ولی

تو فکر می کنی چه غمی بر دل من است...؟

آغاز بی قراریِ بی انتهای من،

از این "گذشتن" است.


این روزهای روشنِ سرشار

این خنده های صادقِ بیدار

در اضطراب لحظه دیدار...


اینک بهار آمده، این نیز..

ای کاش نگذرد!

این بار نگذرد!


  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالودود


انگار دعای تحویل سالم، امسال این کلمات نورانی بانوی دو عالم است که مدام از سویدای دلم سر بر می آورد...


اللهّم فرِّغنی لِما خلقتَنی له و لا تَشغلنی بما تکفلتَ لی.


ان شاءالله سالی از جنس احسن الحال نصیب همگان


  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

یا مالک القلوب


چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر


بیکلام1

  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

هوالرحیم


ایستگاه متروی شهید قدوسی شلوغ است. روی صندلی های زرد جای نشستن نیست. خیلی دلم می خواهد بنشینم. زانوهایم سست و لرزان شده. قلبم می تپد. احساس سرما و ضعف می کنم. آنقدر بغض هایم را جمع کرده ام که خودم دارم فرو می ریزم. طول می کشد تا قطار شهری از راه برسد. لرزش و صدایش را که از دور حس می کنم، باز هم آن تصور در ذهنم جان می گیرد. تصوری که می تواند مرا از پا در آورد اما همچنان- فقط به عنوان یک تصور- چون گردابی به درون خود می کشد. 

فکرِ امکان خودکشی انسانی در مترو. حماقتی که در آن، انبوه زجرهای فزون از ظرفیت نهفته است. شاید پوچی است... شاید ناامیدی... در این بین تا به خودم می آیم، ذهن خطرناکم همه چیز را مجسم کرده. از خط های زرد عبور کرده و خودش را در آن گودی، در مسیر قطار قرار داده. چراغ هایش را از دور می بیند. سرعتش را و زمان رسیدنش را برآورد می کند. زمین به شدت می لرزد. صدای اصطکاک ریل ها از میان جیغ و فریاد مردم و صدای سوت قطار در گوشش می پیچد. در لحظات آخر دچار تردید و تشویش خرد کننده ای می شود. ای کاش پیش از برخورد سکته کند و این درد را متحمل نشود. دیر است.. درد در اقصا و ادنای وجودم می پیچد. قلبم مخصوصا، تیر می کشد. اولین کوپه که از جلوی چشمم عبور می کند، انگار صدای فریادی بلند را که فورا خاموش می شود می شنوم. سومین کوپه که از مقابلم می گذرد با خودم می گویم: حالا دیگر درد نمی کشد... دروغ است. هنوز از این فکر وحشت زا که تا اعماقش فرو رفته ام، درد می کشم. لرزان تر و ضعیف تر از قبل وارد مترو می شوم. دلم می خواهد بنشینم. جای ایستادن هم نیست. مردم آنقدر فشرده اند که عده کثیری دستشان به میله ها و دستگیره ها نمی رسد. از روی نقشه راهنما، نظری به تعداد ایستگاه هایی که باید این وضع را تحمل کنم می اندازم... سرم بیشتر گیج می رود. مترو عجیب شده، در هر ایستگاه حدود 5 دقیقه توقف می کند. کلافه شده ام. در این میان مدام به دیدارمان فکر می کنم. اینکه پس از چندین ماه تنها ساعتی مهلت داشتیم... حتی به اندازه یک خیالِ کوتاه هم نبود. ای کاش بیشتر دوستانم را می دیدم. ای کاش فاصله ها کمتر بود، یا فاصله ای نبود.. ای کاش های همیشگی...یاد تمام روزهای گذشته...تازه می فهمم چقدر دلتنگم...

قطار که در ایستگاه آخر نگه می دارد، احساس می کنم به خانه رسیده ام. جان تازه می گیرم. دیگر 8 پله برقی طویل و کند مهم نیستند. دیگر سربالایی طاقت فرسای خیابان مهم نیست. فقط می خواهم قبل از تاریکی هوا برسم.

در خانه را که باز می کنم، بادصبا اذان پخش می کند. مامان وقتی حال و روزم را می بیند هیچ خرده نمی گیرد که چرا انقدر دیر کرده ام. تازه دراز کشیده ام و آرام گرفته ام که زهرا زنگ می زند... 

-خونه ای؟ رسیدی؟

-آره خداروشکر...

-تو توی مترو که بودی، هیچ اتفاقی نیفتاد؟

-نه... چه اتفاقی...؟ 

- به مامانت نگو، بنده خدا همینطوری هم نگرانند...

-باشه... بگو چی؟

-مشکوة گفت یکی تو مترو ولیعصر خودکشی کرده...

قلبم تیر می کشد. تنم یخ کرده. به انبوه زجرهایی فکر می کنم که بیش از ظرفیت روح است...به اینکه چگونه یک انسان در زندگی به بی معنایی می رسد. به ناامیدی فکر می کنم. این عظیم ترین معصیت...

.


با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم...؟


  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

بسم الله النور


نمی دانم مهمانِ نمک گیرِ جان است، یا آن میزبانی ست که حربه ها به کار می گیرد تا تو را مقیم کوی خود کند. 

نمی دانم صید نایاب گریز پاست که باید جهان را بخاطرش بپیمایی، یا صیادی ست که وجود گریزان تو را به کرشمه ای به دام می اندازد.

نمی دانم تو در بحرش غرقه ای، یا او در تو حل شده، با روح و جسمت یکی می گردد.

نمی دانم اوست که تو را به شکل خود در می آورد یا تو آن را با "تیشه خیال" برای خود می تراشی.


عشق را می گویم. آنچه درباره اش هیچ نمی دانم...

  • حنانه ــ
  • ۱
  • ۰

یانور


در آن گلوله ی آتش گرفته ای که "دل" است

و باد می بردش سو به سو

چه می بینی...؟


وقتی از پشت تریبونی که بغض هایم را خوردم و حرف هایم را زدم پایین آمدم، گوشه ای از سالن در آغوشم گریست. یاد آن شب ها افتادم که خودش هنوز در بحران بودم اما می آمد سراغم را می گرفت که درس هارا می خوانم؟ استاد ها چگونه اند؟ بعد تهدیدم می کرد که وای به حالت اگر طلا نگیری... تو قرار است به جای هر دویمان طلا بگیری و... اما امروز گوشه ی آن سالن، که خلاصه ی لحظات سالهای دبیرستان ماست، احساس کردم که کاملا رها شد... مدام در چشم هایم نگاه می کرد و اشک از بین دو پلکش فرو می چکید. من هم می گریستم و در میان اشک لبخند می زدم و تمام چیزهایی که با آن همه سختی ازشان دل بریده بودم پیش نگاهم غوطه می خورد. مثل سکانس های درهم و برهم یک فیلم دستکاری شده..




  • حنانه ــ
  • ۱
  • ۰

یانور


دوست داشت قاصدکی باشد که رسالتش خوش حال کردن اوست

چه کسی گفته قاصدک توقعی دارد؟




حالا هرقدر هم که خسته کننده و بهانه گیر و غرغرو و بی کفایت باشد، نمی تواند هنوز به رویای قاصدک بودن فکر نکند...

  • حنانه ــ
  • ۱
  • ۱
هوالودود

می خواهم سکوت کنم و در سکوت غرق شوم. می خواهم بنویسم و پاک کنم ، بنویسم و پاک کنم، آنقدر که دیگر هیچ چیز از حال خودم و هذیان های نفسم نوشته نشود... می خواهم از چشم همه محو شوم، نه دلشان برایم تنگ شود نه به یادم بیفتند نه به من احتیاجی باشد. دوست دارم دیگر در مورد هیچ کس چیزی نشنوم، چیزی نگویم، از کسی توقعی نداشته باشم، برای هیچ کس توقع ایجاد نکنم، نه تعارفی، نه رسومی، نه خواهشی، نه اضطراب و معذب بودنی...خاطره ای را مرور نکنم، کلامی را اشک نریزم، دلتنگ نباشم. دوست دارم رها شوم حتی اگر این رهایی، به ظاهر انسانیتم را زیر سوال ببرد...حتی اگر تو بگویی تمامش بخاطر ضعف و کوچکی است
  • حنانه ــ
  • ۰
  • ۰

یا مالک القلوب


حرف های نگفته را خوردم


حرف های نگفته را مُردم...

  • حنانه ــ