سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰

یا مالک القلوب


یاد آن روز می افتم که سیل آسا باران می آمد. نمی دانم بهار بود یا پاییز، چادر نمازم را به سر انداختم و رفتم توی حیاط ایستادم کنار یاس ها و دعا کردم. از ته دل دعا کردم و باران شدم. آنقدر باران شدم تا دلم آرام گرفت. باران بند آمد، یک رنگین کمان قشنگ درست شد. آمدم در اتاق و با خودم فکر کردم که عجب رویای خوبی بود. رویایی که تنها اگر اجابت شود باورش می کنم...

و آنقدر زود اجابت شد که با خود گفتم ای کاش هیچ گاه این رویایی ترین رویا تمام نشود. 

و حالا که فصل دلتنگی رویاهاست می فهمم که تعبیر هیچ کدامشان آنقدرها که فکر می کردم و آنقدر که به نظر می رسید باب میل این دل نبود. حالا می فهمم که بیشتر رویاها فقط از دور زیبایند...


  • حنانه ــ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی