سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۱
  • ۰

یانور


در آن گلوله ی آتش گرفته ای که "دل" است

و باد می بردش سو به سو

چه می بینی...؟


وقتی از پشت تریبونی که بغض هایم را خوردم و حرف هایم را زدم پایین آمدم، گوشه ای از سالن در آغوشم گریست. یاد آن شب ها افتادم که خودش هنوز در بحران بودم اما می آمد سراغم را می گرفت که درس هارا می خوانم؟ استاد ها چگونه اند؟ بعد تهدیدم می کرد که وای به حالت اگر طلا نگیری... تو قرار است به جای هر دویمان طلا بگیری و... اما امروز گوشه ی آن سالن، که خلاصه ی لحظات سالهای دبیرستان ماست، احساس کردم که کاملا رها شد... مدام در چشم هایم نگاه می کرد و اشک از بین دو پلکش فرو می چکید. من هم می گریستم و در میان اشک لبخند می زدم و تمام چیزهایی که با آن همه سختی ازشان دل بریده بودم پیش نگاهم غوطه می خورد. مثل سکانس های درهم و برهم یک فیلم دستکاری شده..




  • حنانه ــ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی