سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰

هوالرحیم


ایستگاه متروی شهید قدوسی شلوغ است. روی صندلی های زرد جای نشستن نیست. خیلی دلم می خواهد بنشینم. زانوهایم سست و لرزان شده. قلبم می تپد. احساس سرما و ضعف می کنم. آنقدر بغض هایم را جمع کرده ام که خودم دارم فرو می ریزم. طول می کشد تا قطار شهری از راه برسد. لرزش و صدایش را که از دور حس می کنم، باز هم آن تصور در ذهنم جان می گیرد. تصوری که می تواند مرا از پا در آورد اما همچنان- فقط به عنوان یک تصور- چون گردابی به درون خود می کشد. 

فکرِ امکان خودکشی انسانی در مترو. حماقتی که در آن، انبوه زجرهای فزون از ظرفیت نهفته است. شاید پوچی است... شاید ناامیدی... در این بین تا به خودم می آیم، ذهن خطرناکم همه چیز را مجسم کرده. از خط های زرد عبور کرده و خودش را در آن گودی، در مسیر قطار قرار داده. چراغ هایش را از دور می بیند. سرعتش را و زمان رسیدنش را برآورد می کند. زمین به شدت می لرزد. صدای اصطکاک ریل ها از میان جیغ و فریاد مردم و صدای سوت قطار در گوشش می پیچد. در لحظات آخر دچار تردید و تشویش خرد کننده ای می شود. ای کاش پیش از برخورد سکته کند و این درد را متحمل نشود. دیر است.. درد در اقصا و ادنای وجودم می پیچد. قلبم مخصوصا، تیر می کشد. اولین کوپه که از جلوی چشمم عبور می کند، انگار صدای فریادی بلند را که فورا خاموش می شود می شنوم. سومین کوپه که از مقابلم می گذرد با خودم می گویم: حالا دیگر درد نمی کشد... دروغ است. هنوز از این فکر وحشت زا که تا اعماقش فرو رفته ام، درد می کشم. لرزان تر و ضعیف تر از قبل وارد مترو می شوم. دلم می خواهد بنشینم. جای ایستادن هم نیست. مردم آنقدر فشرده اند که عده کثیری دستشان به میله ها و دستگیره ها نمی رسد. از روی نقشه راهنما، نظری به تعداد ایستگاه هایی که باید این وضع را تحمل کنم می اندازم... سرم بیشتر گیج می رود. مترو عجیب شده، در هر ایستگاه حدود 5 دقیقه توقف می کند. کلافه شده ام. در این میان مدام به دیدارمان فکر می کنم. اینکه پس از چندین ماه تنها ساعتی مهلت داشتیم... حتی به اندازه یک خیالِ کوتاه هم نبود. ای کاش بیشتر دوستانم را می دیدم. ای کاش فاصله ها کمتر بود، یا فاصله ای نبود.. ای کاش های همیشگی...یاد تمام روزهای گذشته...تازه می فهمم چقدر دلتنگم...

قطار که در ایستگاه آخر نگه می دارد، احساس می کنم به خانه رسیده ام. جان تازه می گیرم. دیگر 8 پله برقی طویل و کند مهم نیستند. دیگر سربالایی طاقت فرسای خیابان مهم نیست. فقط می خواهم قبل از تاریکی هوا برسم.

در خانه را که باز می کنم، بادصبا اذان پخش می کند. مامان وقتی حال و روزم را می بیند هیچ خرده نمی گیرد که چرا انقدر دیر کرده ام. تازه دراز کشیده ام و آرام گرفته ام که زهرا زنگ می زند... 

-خونه ای؟ رسیدی؟

-آره خداروشکر...

-تو توی مترو که بودی، هیچ اتفاقی نیفتاد؟

-نه... چه اتفاقی...؟ 

- به مامانت نگو، بنده خدا همینطوری هم نگرانند...

-باشه... بگو چی؟

-مشکوة گفت یکی تو مترو ولیعصر خودکشی کرده...

قلبم تیر می کشد. تنم یخ کرده. به انبوه زجرهایی فکر می کنم که بیش از ظرفیت روح است...به اینکه چگونه یک انسان در زندگی به بی معنایی می رسد. به ناامیدی فکر می کنم. این عظیم ترین معصیت...

.


با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم...؟


  • حنانه ــ

نظرات (۱)


مرداب زندگی همه را غرق کرده است...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی