سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰
هوالقریب

هیچ گاه چیزی را اینگونه از عمق دل طلب نکرده بودم. با خدا می گفتم دیگر چقدر باید مستاصل باشم؟ چقدر اشک بریزم و تمنا کنم؟ چقدر دلم بشکند تا جوابم را بدهی؟ هر روز که می گذشت احساس می کردم که دیگر بیش از این، خواهش و استغاثه و اضطرار ممکن نیست و فردا که می شد می گفتم اگر این وادی هرگز پایان نپذیرد چه؟ درد داشتم. تمام وجودم می سوخت. هر دم در دل فریاد می زدم: چرا جوابم را نمی دهی؟
یک روز دیگر بریدم و رها شدم. نمی دانم اوج نا امیدی بود یا انتهای امیدواری، اما رها بودم. به عقب برگشتم و تقلای بی پایانم را به نظاره نشستم. تازه فهمیدم که انگار او را در میان تقلایم نمی جستم... او را در هیاهوی خواهش و تمنا گم کرده بودم..
  • حنانه ــ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی