سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰

هوالقریب


اینکه گاهی در حضور او حرفی برای گفتن نمی یابی، عجیب نیست.

از اتفاقات روزمره بگویی؟ کجا اتفاقی آنقدر تو را درگیر می کند که در حضورش محلی از اعراب داشته باشد. خاطرت متعلق اوست. به راستی همه چیز در برابرش گزاف می آید.

از خود او بگویی؟ حتما دوست ندارد. شاید اصلا ملول شود یا ناراحت...

 از عمیق ترین احساسات وجودت؟ آن وقت انگار قصد داری خودت را مطرح کنی.

ولی در آخر ناچاری از سخن گفتن. از اینکه چون دیگران باشی، سر صحبت را با پیش پا افتاده ترین کلام باز کنی و با خود بگویی: پس گاهی سخن گفتن مهم تر از آن است که چه چیز گفته شود؟ 

و این شروع، خود این بهانه ای ست تا دمی تو گوش جان فرا دهی..


از اینها که بگذریم، -اگر بتوان دمی آن سوتر را نگریست-

تعلق خاطر، زر نایاب است. 

نه غصه ای در دلت به درازا می کشد

نه اضطرابی وجودت را متزلزل می کند

نه می توانی در فکر خود و آرزوهای بلند غرق شوی 

یسر است در دل عسر؟ یا آن دمی ست که خوف و حزن به پایان رسد؟

  • حنانه ــ

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی