سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

سرگشتگی

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  • ۰
  • ۰

هوالقریب


بعد از نماز اشک می ریزم و التماس می کنم، خدایا راهی در مقابلم بگذار! نگذار خود را به تباهی بکشانم. 

همه چیز در ذهنم روشن است. راه درست را از نادرست بازشناخته ام اما چیزی بداهت موضوع را برای دلم خدشه دار کرده است. حالا می فهمم که اصل دل است. دل باید سالم مانده باشد...

خدایا عقل و دلم را یکی کن! خودت در قلب من جای بگیر. پاکیزه اش کن.

تلفن خانه زنگ می زند. مادر است، از راه دور زنگ زده و مدام فقط یک چیز را می پرسد: حالت خوب است؟ ناراحتی؟ بگو چه شده... 

هرچه می پرسد می گویم خوبم. حتی می خندم تا خیالش راحت شود. رها نمی کند... حتی عصبانی می شود که چرا پنهان می کنم. آنقدر برایش پشت تلفن می خندم که ناچار بپذیرد..

ای کاش مادر نداند. می ترسم که به حجم پریشانی ام پی برده باشد. ای کاش هیچ وقت اینقدر روحمان نزدیک نبود که از این مسافت طولانی ناراحتی ام را دریافت کند. 






پ.ن: 

باکی نیست. هرچه می خواهی روحم را در این دنیا بسوزان. اما نگذار راه را اشتباه بروم...

  • حنانه ــ